فریادهای دل تنها
مژهگانم چگونه در آغوش هم شب را به صبح رسانند در
حاليكه شورآب ديدهام مانع از بسته شدن پلكهايم گرديدهاند پلكهايم چگونه در كنار هم آرام گيرند در حاليكه چشمانم در تاريكي شب، بدنبال تو مشغولند راز چشمان تو چيست؟؟ كه نبودشان،
چشمان مرا باران زده ميكند چه جدايي غريبي است، فراق صداي تو حال بايد صداي تو
را از نواي مرسدسِ بيات گوش فرا دهم كاش ما درختاني بوديم در كنار هم كه تا باد هست، و تا خاك هست من براي رهايي از اين فراق، چايم را سرد ميكنم و در انتظار قند كوچكي خواهم نشست
نگاشته شده در بامداد 2 مرداد
گفتگويمان ادامه داشت
دستمان در دست يكديگر بود


