فریادهای دل تنها
و ...... اصلا از اين واژه خسته شدم...... از اينكه بايد منتظر باشم... اين چه شيوه ايست..... الان كه زندهام دوست دارم بميرم. اي كه مرا خلق كردي....... واي.... اي خدا ديگه نميتونم بنويسم.... يك عاشق سر سفرهي تنهاييم نشست تونستم باهاش تنها شم. خودش گفت: زيرِِ بارون يه شمع روشن كرد تا به براي همين شمع رو ازش گرفتم تا صداش رو گوش كنم، من مست تو ديوانه ما را كه برد خانه بهش گفتم يكي بود كه بهم عشق رو ياد ميداد گفت: گفتم كه از اين عشق ميخوام سر به بيابون بذارم و فرياد بزنم.. "به منصور گفتند عشق چيست؟ من هم گفتم: "فاش ميگويم و از گفتهي خود دلشادم بعدش گفت كه ديگه من بايد برم من هم گفتم: منتظرش ميمونم تا دوباره باهاش همسفر شم..... و به چيزي كه دلش ميگه گوش كنه....و فريادي رو كه دلش ميگه بكشه... "من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش جادهي ما هم در اين شب سياه به انتها رسيد...
نه اينكه به ياد اينجا نبودم...
بلكه بر عكس همش درگير اينجا بودم.
در گير فريادرس....
درگير اينكه فريادرس كيه...؟
درگير اينكه فريادرس كي ميخواد نجات بده....
اين چه جبريست كه ميان زنده بودن و مردن موجود است.
زنده شدن كه به اختيار خود نبوده ...
حداقل،مردن را به اختيار خود ميدادي...
اي اتفاق تازه رخ داد....
امشب كه حالِ من اينفدر خراب.....
يكي پيداش شده كه فكر ميكنم كه حرفام رو ميفهمه و با من هم نشين شده
براي همين ديگه مطلب بالا رو ادامه نميدم.
و مناظره ميان خودم و اون رو مينويسم تا اين شب هم به يادگار بپيونده:
تونست با من خلوت كنه.
خيلي وقته كه مي و ميخونه رو كنار گذاشتم...
ولي مستِ مست بود.....
اون قدر مست بود كه من هم براي رسيدن بهش بايد زياده روي ميكردم
اونقدر خوردم تا بتونم دوشادوشش راه برم...
زير بارونِ معرفت با هم قدم زديم.
نور مهتاب كمك كنه و بتونيم راه رو از بيراهه تشخيص بديم.
ولي افسوس، با اينكه بارون شمع رو خاموش نكرد ولي اون گفت:
شعلهي شمع برام غم انگيز ترين موسيقيه...
ولي خوردم زمين و شمع خاموش شد.....
اون گفت:
صد بار تورا گفتم كم خور دو سه پيمانه
ولي زود رهام كرد....خدا نخواست كه بهم ياد بده و اون رو ازم گرفت
گفت:
طبيعت از آدم هاي خوب خوشش نمياد...
گفتم كه آخه چرا؟ به چه جرمي؟؟
جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد
گفت:
گفت عشق را امروز بيني و فردا و پس فردا...
امروز دست و پايش را قطع كردند
فردا دارش زدند
و پس فردا آتشش زدند و به باد سپردندش."
حال عاشقي؟؟
بندهي عشقم و از هر دو جهان آزادم......."
گفت:
فردا كلي كار مهم دارم كه بايد انجام بدم
تا خودم رو مهم جلوه بدم....
برو كه خدا نگهدارت باشه.
و آرام آرام توي سياهي شب.... توي بارون.....ناپديد شد......
من همينجا ازش خواهش ميكنم كه دلش رو از قفس تن دربياره
و آزادش كنه از اين چهار ديواري
به خدا قسم كه صداش براي فرياد زدن خيلي بلنده
حيفِ كه اين صدا اين دل، زندوني باشه
به خدا قسم كه قيمتت خيلي بالاست
اينقدر خودت رو ارزون نفروش.....
از جانب حافظ ميگم:
كه تو خود داني اگر عاقل و زيرك باشي "
از آنجا كه هيچ چيز در دنيا انتها ندارد
همينجا اطراق ميكنيم تا ادامه را در روشني برويم...
خدا نگهدار.....


