تبليغاتX
فریادهای دل تنها - همسفر با يك عاشق

فریادهای دل تنها

چيزي در حدودِ 4 ماهه كه در اينجا چيزي ننوشتم.
نه اينكه به ياد اينجا نبودم...
بلكه بر عكس همش درگير اينجا بودم.
در گير فريادرس....
درگير اينكه فريادرس كيه...؟
درگير اينكه فريادرس كي ميخواد نجات بده....

و ......

اصلا از اين واژه خسته شدم......

از اينكه بايد منتظر باشم...

اين چه شيوه‌ ايست.....

الان كه زنده‌ام دوست دارم بميرم.
اين چه جبريست كه ميان زنده بودن و مردن موجود است.
زنده شدن كه به اختيار خود نبوده ...


حداقل،مردن را به اختيار خود مي‌دادي...

اي كه مرا خلق كردي.......

واي.... اي خدا ديگه نميتونم بنويسم....
اي اتفاق تازه رخ داد....
امشب كه حالِ من اينفدر خراب.....
يكي پيداش شده كه فكر مي‌كنم كه حرفام رو مي‌فهمه و با من هم نشين شده 
براي همين ديگه مطلب بالا رو ادامه نمي‌دم.
و مناظره ميان خودم و اون رو مي‌نويسم تا اين شب هم به يادگار بپيونده:

يك عاشق سر سفره‌ي تنهاييم نشست

تونستم باهاش تنها شم.
تونست با من خلوت كنه.

خودش گفت:
خيلي وقته كه مي و ميخونه رو كنار گذاشتم...
ولي مستِ مست بود.....
اون قدر مست بود كه من هم براي رسيدن بهش بايد زياده روي مي‌كردم
اونقدر خوردم تا بتونم دوشادوشش راه برم...
زير بارونِ معرفت با هم قدم زديم.

 زيرِِ بارون يه شمع روشن كرد تا به
نور مهتاب كمك كنه و بتونيم راه رو از بي‌راهه تشخيص بديم.
ولي افسوس، با اينكه بارون شمع رو خاموش نكرد ولي اون گفت:
شعله‌ي شمع برام غم انگيز ترين موسيقيه...

براي همين شمع رو ازش گرفتم تا صداش رو گوش كنم،
 ولي خوردم زمين و شمع خاموش شد.....
اون گفت:

من مست تو ديوانه ما را كه برد خانه
صد بار تورا گفتم كم خور دو سه پيمانه

بهش گفتم يكي بود كه بهم عشق رو ياد مي‌داد
ولي زود رهام كرد....خدا نخواست كه بهم ياد بده و اون رو ازم گرفت
گفت:
طبيعت از آدم هاي خوب خوشش نمياد...
گفتم  كه آخه چرا؟ به چه جرمي؟؟

گفت:
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد

گفتم كه از اين عشق مي‌خوام سر به بيابون بذارم و فرياد بزنم..
گفت:

"به منصور گفتند عشق چيست؟
گفت عشق را امروز بيني و فردا و پس فردا...
امروز دست و پايش را قطع كردند
فردا دارش زدند
و پس فردا آتشش زدند و به باد سپردندش."
حال عاشقي؟؟

من هم گفتم:

"فاش مي‌گويم و از گفته‌ي خود دلشادم
بنده‌ي عشقم و از هر دو جهان آزادم......."

بعدش گفت كه ديگه من بايد برم
گفت:
فردا كلي كار مهم دارم كه بايد انجام بدم 
تا خودم رو مهم جلوه بدم....

من هم گفتم:
برو كه خدا نگهدارت باشه.
و آرام آرام توي سياهي شب.... توي بارون.....ناپديد شد......

منتظرش مي‌مونم تا دوباره باهاش همسفر شم.....
من همينجا ازش خواهش مي‌كنم كه دلش رو  از قفس تن دربياره
و آزادش كنه از اين چهار ديواري

و به چيزي كه دلش مي‌گه گوش كنه....و فريادي رو كه دلش ميگه بكشه...
به خدا قسم كه صداش براي فرياد زدن خيلي بلنده
حيفِ كه اين صدا اين دل، زندوني باشه
به خدا قسم كه قيمتت خيلي بالاست
اينقدر خودت رو ارزون نفروش.....
از جانب حافظ مي‌گم:

"من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش
كه تو خود داني اگر عاقل و زيرك باشي "

جاده‌ي ما هم در اين شب سياه به انتها رسيد...
از آنجا كه هيچ چيز در دنيا انتها ندارد
همينجا اطراق مي‌كنيم تا ادامه را در روشني برويم...
خدا نگهدار.....

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 3:41 توسط نیما معصومی| |