فریادهای دل تنها
.......... واقعا که در مورد این شعر هیچ نتوان گفت.....
بشنو از نی چون شکایت می کند
از جدایی ها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
که چه زیبا سروده شده.... نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت
20:44 توسط نیما معصومی| |


