فریادهای دل تنها
کوه پا برجا گمان میکردمش، دردا که بود بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند دشمنی خویش«رهی»، کز دوستداران دوروی « رهی معیری » واقعا دلم واسش تنگ شده، واسه نوشتش. واسه خودش. و ....
بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی
از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی
جای بیم دشمنی، دارم هراس دوستی
کور بادا دیده حق ناشناس دوستی
دشمنی بینی و خاموشی بپاس دوستی نوشته شده در شنبه 1389/05/02ساعت
20:15 توسط نیما معصومی| |


