فریادهای دل تنها
اینبار مطلب کمی متفاوته و شاید جنبهی شخصی داشته باشه. اگه یادتون باشه تو مطلب قبلی این نکته رو عرض کرده بودم که بسیار دوست داشتم یک محفل حافظ خوانی پیدا کنم. محفل بسیار مناسبی بود. تو دلم می گفتم آخه شما که اهلش نیستید برای چی میاید تو یه همچین مجلسی برید همون آموزش سفره آرایی و آرایشگری(عرض پوزش از بانوان خوانندهي اين مطلب) و .... خلاصه چندبار خواستم به حالت تمسخر برم بهشون تذكر بدم؟! بعد يه دفعه كه حرفهاي اون استاد تموم شد، مجري، يك خانمي رو صدا زد كه بياد شعر بخونه. بازم با خودم گفتم، الان طرف ميره يه شعر تو مايههاي مريم حيدرزاده، كه احسان ميدونه من چقدر..... شعر رو خوند. يه چهار پاره خوند. اونقدر تحت تاثير شعر قرار گرفتم كه مصرع به مصرع شعر رو دنبال كردم و آخر سر نتونستم يك بيتش رو هم به خاطر بسپارم. موضوعش در مورد دفاع مقدس بود. هنوز هم در عذاب وجدان قضاوت عجولانهام بسر ميبرم. البته ناگفته نماند بعد خوندن شعر فهميدم كه دوستهاي طرف داشتن شلوغ ميكردند و خودش ساكت بود. در نهايت بايد بگم دوتا درس اخلاق امروز گرفتم: زود قضاوت نكردن. البته از نظر نطري به مسائل اخلاقي فوق رسيده بودم اما اينبار از نظر عملي نيز فهميدم.
اول یک نکته رو متذکر ميشم:
که به حمدالله پیدا شد و ما هم در این جلسه حضور بهم رسانیدیم.
(کاش همه ی دوست دارندگی هایمان و آرزوهایمان اینجوری سریع برآورده می شد!!)
گرم گوش دادن به سخنان یکی از مهمانها که بسیار هم شیوا سخن ايراد میکرد بودم.
که ناگهان چندتا دختر بچه مدرسهای (با روپوش مدرسه بودند) وارد مجلس شدند و اینقدر حرف زندن که رو مخم بودند.
ديدم اي داد بيداد يكي از همين بچه مدرسهاي ها رفت.
مياد، ميخونه و اين محفل حافظ رو هم خراب ميكنه.
واقعا زيبا بود.
ياد پروين اعتصامي افتادم كه بازم احسان ميدونه چقدر دوستش دارم.
افراد يك جمع را شبيه هم نديدن.


