تبليغاتX
فریادهای دل تنها - غريب و تنها در دنيا

فریادهای دل تنها

از مدتهاي بسيار قبل اين موضوع برايم سوال بود كه چرا  در اين دنيا انسان احساس غربت و تنهايي مي‌كند؛ و چرا گاهي براي رسيدن به ثانيه‌هاي تنهاييش لحظه شماري مي‌كند.

بعد از چند مطالعه و مكاشفه، مسئله‌ي روشن و بارزي رو يافتم.

و فهميدم كه چقدر با تاخير به اين مسئله با اين همه ضوح پي بردم كه در ادامه توضيح مي‌دهم.


انسان از دو بُعد بنياديِ روح و جسم تشكيل شده است. 

بعد جسم انسان از خاك و طبيعت اين دنيا بوجود آمده و در اين دنيا زندگي مي‌كند و پس از زيستن در اين دنيا نيز دوباره به اصل خويش كه همان طبيعت و خاك است مي‌پيوندد.

 

اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست---------- تاسبزه‌ي خاك ما تماشاگه كيست

 

و اما بُعد روح انسان، از جنس روح خداست كه در ما دميده شده و اساسا همان روح خداست،

 بنابراين بُعد روح انسان مربوط به اين دنيا، اين طبيعت، اين خاك و اين سرزمين نيست.

وطن روح انسان متعلق به جاي ديگري‌ است، اين روح از جاي ديگري به اين مكان آمده،

 و بايد دوباره به وطن اصليش برگردد. 

بنابراين غربت انسان در اين خاك غريب بيهوده نيست.


 البته از طرفي نيز ارزشهاي دروني انسان آنقدر والاست كه او را از طبيعت ايزوله كرده و در اين طبيعت

احساس غربت و تنهايي مي‌كند.

 

حال بعضي از حالاتِ انسان غريب افتاده در اين خاك همچون گريه كردن، انتظار كشيدن و .... جالب است،

و هر انسان غريبي را برآن وامي‌دارد كه براي تنهاييِ خود يكي از اين حالات را بعنوان زبان گفتگو برگزيند.

 البته هنرهاي آدمي نيز بعلت آنكه فرياد عشق انسان است و از عقلانگي وي اثري ندارد، مي‌تواند بعنوان يك زبان براي بيان غربت انسان بكار ‌رود.


بعنوان مثال حافظ كه در عشق و عرفان او از ديد من هيچ شكي نيست، هنر شعر سرودن را براي بيان غربت

خود بر‌مي‌گزيند و در يكي از اشعارش اعتراض خود را در اين مورد كه از اصل و وطن خويش جدا شده

به اين طريق بيان مي‌كند:

 

بياد و يار و ديار آنچنان بگريم زار---------- كه از جهان ره و رسم سفر براندازم

 

و آنقدر از اين جداييِ ميان خود و معبود غمگين است كه به دنبال انقلابي در اين زمينه است.

و يا جاي ديگر علت عشق و جنون خود را در اين خاك كه آن را ويرانه مي‌پندارد به خاطر جدايي مي‌داند و  اين چنين مي گويد:

 

گر از اين منزل ويران بسوي خانه روم---------- دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم

 

مولانا نيز با استفاده از زبان شعر، غربت انسان را به زيبايي هرچه تمام با تشبيه به جداييِ ني

اين چنين بيان مي‌دارد:

 

بشنو از ني چون حكايت مي‌كند----------- از جدايي‌ها شكايت مي‌كند

كز نيستان تا مرا ببريده ‌اند    ------------- از نفريم مرد و زن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق---------- تا بگويم شرح درد اشتياق

 

و همچنين مسئله‌ي بازگشت دوباره‌ي انسان به وطن و اصالت خويش را در بيت بعدي اين چنين مي‌گويد:

 

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش---------- باز جويد روزگار وصل خويش

 

و يا باز در جاي ديگر مي‌گويد:


نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم---------- دراين سراب فنا چشمه‌ي حيات منم

وگر بخشم روي صدهزار سال زمن---------- بعاقبت به من آيي كه منتهات منم

 

از جمله زبان‌هاي ديگر براي بيان غربت انسان، انتظار است.

و از آنجاكه انسان متعلق به فضايي خارج از اين دنيا دارد، شرايط اينجا را مساعد نمي‌پندارد

و همواره در انتظار بوجود آمدن شرايط بهتري است،

در واقع يك انسان غريب همواره منتظر است تا به اصل خويش بازگردد.

 

رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس ---------- تا بخاك در آصف نرسد فريادم

 

سحرگاه شنبه 1 رمضان 1430- 31 مرداد 1388

نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 4:26 توسط نیما معصومی| |