فریادهای دل تنها
امروز داشتم تحليل مدار ميخوندم، فصل اول، تحليل مدارها به كمك حلقه و گره و ازين چرت و پرت ها. داشتم به اين نتيجه ميرسيدم كه بايد KVL و KCl و حلقه و گره و همه رو باهم قاطی کنی تا به نتیجهي دلخواه برسي. اما خوب حال درس خوندن نداشتم و توي يك سوالي احساس كردم براي يك گره بايد KVL بزنم؟!!! خلاصه اينو گفتم و از مسجد بسوي ميكده گريختم: KVL اي در يك گره: گفتم شبي به حلقه، خواهم زنم KVL اینبار مطلب کمی متفاوته و شاید جنبهی شخصی داشته باشه. اگه یادتون باشه تو مطلب قبلی این نکته رو عرض کرده بودم که بسیار دوست داشتم یک محفل حافظ خوانی پیدا کنم. محفل بسیار مناسبی بود. تو دلم می گفتم آخه شما که اهلش نیستید برای چی میاید تو یه همچین مجلسی برید همون آموزش سفره آرایی و آرایشگری(عرض پوزش از بانوان خوانندهي اين مطلب) و .... خلاصه چندبار خواستم به حالت تمسخر برم بهشون تذكر بدم؟! بعد يه دفعه كه حرفهاي اون استاد تموم شد، مجري، يك خانمي رو صدا زد كه بياد شعر بخونه. بازم با خودم گفتم، الان طرف ميره يه شعر تو مايههاي مريم حيدرزاده، كه احسان ميدونه من چقدر..... شعر رو خوند. يه چهار پاره خوند. اونقدر تحت تاثير شعر قرار گرفتم كه مصرع به مصرع شعر رو دنبال كردم و آخر سر نتونستم يك بيتش رو هم به خاطر بسپارم. موضوعش در مورد دفاع مقدس بود. هنوز هم در عذاب وجدان قضاوت عجولانهام بسر ميبرم. البته ناگفته نماند بعد خوندن شعر فهميدم كه دوستهاي طرف داشتن شلوغ ميكردند و خودش ساكت بود. در نهايت بايد بگم دوتا درس اخلاق امروز گرفتم: زود قضاوت نكردن. البته از نظر نطري به مسائل اخلاقي فوق رسيده بودم اما اينبار از نظر عملي نيز فهميدم. به قرآني كه اندر سينه داري امروز روز بزرگداشت استاد مسلم غزل سراي گيتي است. خيلي دوست داشتم يكجا حافظ خواني پيدا ميكردم، اما الحمد لله نبود كه نبود. و اينهم تفألي بر حافظ: در نظر بازي ما بي خبران حيرانند من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می گردانند عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین، به گرو نستانند وصل خورشید به شب پره اعما نرسد که در آن آینه صاحبنظران حیرانند لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشق بازان چنین ، مستحق هجرانند مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
يا شايد اگر براي تنها حلقهاش KCL بزنم نتيجه دهد!!!!
ناگفته نماند كه از ميكده هم بسوي حق راهي هست.
گفتا براي اينكار بايد زني همي KCL
گفتم مگر كه حلقه از KVL نيامده
گفتا گرهي حلقه، ليكن با KCL شود باز
گفتم مگر KVL نتوان كند گره باز
گفتا خموش نيما!، عهدي جانانه دارندKVL و KCL
براي آزمونت، گوش كن تو اين نصيحت
براي حل مدار، KVL و KCL با هم بزن جانا
رتبهي كنكور همتون، زير 500 انشاءالله.
اول یک نکته رو متذکر ميشم:
که به حمدالله پیدا شد و ما هم در این جلسه حضور بهم رسانیدیم.
(کاش همه ی دوست دارندگی هایمان و آرزوهایمان اینجوری سریع برآورده می شد!!)
گرم گوش دادن به سخنان یکی از مهمانها که بسیار هم شیوا سخن ايراد میکرد بودم.
که ناگهان چندتا دختر بچه مدرسهای (با روپوش مدرسه بودند) وارد مجلس شدند و اینقدر حرف زندن که رو مخم بودند.
ديدم اي داد بيداد يكي از همين بچه مدرسهاي ها رفت.
مياد، ميخونه و اين محفل حافظ رو هم خراب ميكنه.
واقعا زيبا بود.
ياد پروين اعتصامي افتادم كه بازم احسان ميدونه چقدر دوستش دارم.
افراد يك جمع را شبيه هم نديدن.


