فریادهای دل تنها
سلام اول شعر زير رو بخونيد: زلف بر باد مَده تا ندهي بربادم ناز بنياد مكن تا نَكني بنيادم مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر سرمَكش تا نكشد سر بفلك فريادم زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم طُره را تاب مده تا ندهي بربادم يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم غم اغيار مخور تا نكني ناشادم رخ برافروز كه فارغ كني از برگِ گلم قد برافراز كه از سرو كني آزادم شمع هر جمع مشو ورنه بسوزي مارا ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم شهرهي شهر مشو تا ننهم سر در كوه شور شيرين منما تا نكني فرهادم رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس تا بخاك در آصف نرسد فريادم حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي من از آن روز كه در بند توام آزادم اين شعر حافظ حقيقتا يكي از بهترينهاست، فقط در مورد اين شعر يك نكتهاي برام سوال شده؟؟ در اين شعر، اول حافظ از معشوقه خواسته كه فلان كار و نكنه تا فلان طور نشه؟ منظورم طرز بيان هستش؟ مثلا گفته: زلف برباد مده تا من به باد نرم يا: با همه كس مي مخور كه اونوقت من هم بايد خون جگر بخورم بغير از چند مورد، همهي افعال همينطور بوده و حالت نهي بر معشوقه رو داره: "مكن، مخور، مشو و ..." در صورتيكه اينها ميشوند قصاص قبل از جنايت. بنابر اين در حقيقت اينطور نبوده. يعني بنظر من، معشوقه اين كارها رو با حافظ كرده كه وي اينطور شده. بعبارت ديگر مثلا طرف زلف رو حلقه كرده كه حافظ هم تو بندش افتاده. چون خودش توي مصرع آخر ميگه: "من از آن روز كه در بند توام آزادم" بنابراين اگر همهي اين افعال نهي رو از حافظ اينطور قبول كنيم كه اينكارها باهاش شده، اينرو هم بايد قبول كنيم كه وقتي ميگه: "ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم" يعني يار، ياد كس دگر كرده و من هم از ياد بردمش. نتيجهاي كه ميشه گرفت اينه كه اينها همه تناقضه. اگر زلف را حلقه نكرده و در بند نيست، پس چرا ميگه: "من از آن روز كه در بند توام آزادم" و اگر هم زلف را حلقه كرده باشد، پس ياد قوم دگر هم كرده و از ياد حافظ رفته، اما پس چرا ميگه: "حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي" به خاطر همهي اين دلايل، بنظر من اين شعر طور ديگه بايد باشه، كه حالا بدلايلي اينطور نيست. اما خوب حالا كه اينطوريه و من هم نميفهمم منظورش چيه و معشوقه كيه و .... من با توجه به فهم و شعور خودم(؟) شعر رو بطور ديگهاي سرودهام: بنياد ناز كرد و كرد مرا بي بنياد زلف بر باد دادهاش، داد مرا بر بادم خون جگر خوردم، بس كه خورد با همه كس سركشيد مي كه كشيد سربفلك فريادم حلقه كرد زلف را تا كه كند دربندم تاب داد طره و داد مرا بر بادم شد يار بيگانه كه اكنون شدهام از خويشم همي خورد غم اغيار كه اكنون غمگينم رخ نيفروخت كه من عمريست دربند گلم قد نيافراشت كه هنوز سرو را در بندم چونكه شد شهرهي شهر، رفتم از شهر برون نشدم فرهادش چونكه نبود شيرينم بارالها مرا درياب و بفريادم رس پيش از آنكه بانگ فريادرسم كو بزنم نيما از جور تو هرگز كه نگرداند روي من از آن روز كه فارغ از بندِ تواَم نيمايم پيشنهاد ميكنم شعرِ حافظ رو يه بار ديگه بخونديش(بعد از خوندن شعر من). در كل ميدونم كه سطح عرفاني شعر رو، بسيار تنزل دادم. اما خوب وقتي شعر رو نميفهمي كه منظورش با كيه و با كي مغازله كرده، مجبور ميشي كه با نگرشي غير عرفاني به شعر نگاه كني، تا شايد از واژهها چيزي بفهمي، كه اينهم ميشه نتيجهاش!!؟

