فریادهای دل تنها
شبانههاي تابستان را بياد داري؟ كه به انتظار فلق مينشستيم تا فلق را در آسمان چشمان يكديگر
نظاره كنيم؟ و من هنوز بخاطر دارم... صداي نسيم حرفهاي تورا كه گوش مرا مينوازيد در شبهاي پائيز گويي از باد پرآوازهي خزان خبري
نبود و در زمستان گرماي وجود تو بود كه سرماي شبانه گرديها رابرايم گرما معني ميكرد. يادت هست كه گفتي: و اما بهار؛ كه براي وصال مجدد ميان انسان و طبيعت آمده اين بار باعث فراقي مجدد و طولاني
ميان من و تو شده من هنوز در زمستان خود ماندهام "سرد" و
"تنها" و "تاريك" هيچ شكوفهاي از خاك بدنم رويانيده نشده و اين خاك، تشنهي اشكهاي توست سرماي بدنم نيازمند گرماي وجود
توست من به استقبال فصول رفتن را با تو
عادت دارم و هنوز منتظرم تا به استقبال بهار
بروم من تعريف فصل ها را از زبان تو
آموختم بيا و اين فصل را نيز برايم تعريف
كن بيا و برايم معني كن سرما را به گرما، با دوست داشتن اميد دارم كه نسيم وصل بهاري صداي فريادم را كه: "نيمهي گمشدهام كو؟" فغان ميكند را به گوشت برساند. كه
در روز برفي:
دوست داشتن "سرما" را
برايمان "گرما" معني ميكرد.
ميخواهم فريادرسم، نيمهي گمشدهام
باشد


