تبليغاتX
فریادهای دل تنها

فریادهای دل تنها


شبانه‌هاي تابستان را بياد داري؟

كه به انتظار فلق مي‌نشستيم

تا فلق را در آسمان چشمان يكديگر نظاره كنيم؟


 و من هنوز بخاطر دارم...

صداي نسيم حرفهاي تورا

كه گوش مرا مي‌نوازيد در شبهاي پائيز

گويي از باد پرآوازه‌ي خزان خبري نبود

 

و در زمستان

 گرماي وجود تو بود كه

سرماي شبانه گردي‌ها رابرايم گرما معني مي‌كرد.


يادت هست كه گفتي:
در روز برفي:
دوست داشتن "سرما" را برايمان "گرما" معني مي‌كرد.


 و اما بهار؛

كه براي وصال مجدد ميان انسان و طبيعت آمده

اين بار باعث فراقي مجدد و طولاني ميان من و تو شده

 

من هنوز در زمستان خود مانده‌ام

"سرد" و "تنها" و "تاريك"


هيچ شكوفه‌اي از خاك بدنم رويانيده نشده

و اين خاك، تشنه‌ي اشكهاي توست

سرماي بدنم نيازمند گرماي وجود توست


 من به استقبال فصول رفتن را با تو عادت دارم

و هنوز منتظرم تا به استقبال بهار بروم


من تعريف فصل ها را از زبان تو آموختم

بيا و اين فصل را نيز برايم تعريف كن

بيا و برايم معني كن سرما را به گرما، با دوست داشتن


اميد دارم كه نسيم وصل بهاري

صداي فريادم را كه:

"نيمه‌ي گمشده‌ام كو؟"

فغان مي‌كند را

به گوشت برساند.

كه
ميخواهم فريادرسم، نيمه‌ي گمشده‌ام باشد

 

12:30 بامداد 31/2/1388

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت 1:15 توسط نیما معصومی| |