فریادهای دل تنها
من آن موریانه ام که چوب نفهمی اش را میخورد؟! والسلام زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم، خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد نیا باران پشیمان میشوی از آمدن در اینجا قدر مردم را به کیف پولشان اندازه میگیرند و مردم عشق را دشنام میدانند در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند نیا باران نیا باران زمین جای قشنگی نیست شاعر را نمیشانسم!؟ یا یافت نـمیـگردد، یا نیست به کـــل اینجــا عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم گردی نستردیم و غباری ننشاندیم دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز از بیدلی او را ز در خانه براندیم هر جا گذری غلغله شادی و شورست ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم از نه خم گردون بگذشتند حریفان مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم طوفان بتکاند مگر امید که صد بار عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم (مهدی اخوان ثالث) نوروزي ديگر را که به انتظارش بوديم رسيد. بازهم داستان تکراري نوروز... هر سال از ابتداي سال به انتظار سالي جديد و متفاوت هستيم و چنان به انتظار نشستیم که گویا اطلاع نداریم که با آمدن سالی جدید روزها و شب ها تفاوتي نميکنند. خورشيد بازهم روزها به آسمان ميايد و عصر به منزل برميگردد. و اين ماييم که گذر زمان را بايد نيک فرصت بدانيم و از آن استفاده کنيم و متفاوت شويم. و تفاوت را در روزها ایجاد کنیم. نمیدانم شاید در اقبال تفاوت شود ولی ایکاش در تفکر و تعقل شود. به هر حال سال 89 آنقدر روزهایی سخت و آکنده از غم و اندوه داشت که پیرم کرد به حق. ولی واقعا آموزنده بود. و البته بازگو کردنشان آزردگی ایجاد میکند. ای پروردگار تدبیر کنندهی روز و شب ما ای خدای تغییر دهنده... به بهترین شکل که دوست میداری باشم تغییرم ده ما اين جا ايستاده ايم و نداي خود را به گوش آمريكايي ها مي رسانيم. هر چند كه آمريكايي ها نمي فهمند كه معني لبيك يا حسين چيست؟لبيك يا حسين را بسيار از ما شنيده اند. لبيك يا حسين يعني تو در معركه جنگ هستي، هر چند كه تنهايي و مردم تو را رها كرده باشند و تو را متهم و خوار شمرند. لبيك يا حسين يعني تو و اموالت و زن و فرزندانت در اين معركه باشند. لبيك يا حسين يعني مادري فرزندش را به ميدان دفاع مي فرستد و آن گاه كه فرزندش شهيد شد و سر بريده اش به مادر داده شد، مادر سر را به خانه برده و خاك و خون آن را پاك كرده و به سر بگويد: «از توراضي هستم. پروردگار چهرهات را روشن بدارد، همان طور كه نزد فاطمهي زهرا (سلام الله عليها) مرا روز قيامت رو سپيد كردي.» لبيك يا حسين يعني مادري، همسري يا خواهري مي آيد تا پسر، همسر يا برادر خود را لباس رزم بپوشاند و به ميدان رزم روانه كند. و به اين كلام خاتمه مي دهيم تا همه بشنوند: هر كجاي دنيا كه به ما نياز باشد، ما حاضريم. و در نهايت مي گوييم: «لبيك يا حسين» و اين است معناي هر يا حسين ما. اربعین حسینی تسلیت باد. امان از لحظه ای غفلت امان از لحظـه ی غفلت بینام سلام یکی از شاعرهایی که دوست دارم پروین اعتصامی هست که دیگه بحق میشه گفت بهترین شاعر زن پارسی است. اگر هم کسی باهاش آشنا باشه این نکته رو میدونه که کلا تو کار مناظره و مصاحبه دو یا چند چیز هست. واقعا حرفه ای این کار رو انجام میده. یکی از شعرهاش که دوست دارم رو میذارم که بخونم خودم! محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت باز از
راه محرم غم رسید این هلال
قد کمان دیگر است خرقه ها
را بار دیگر تن کنید طبل و
شیپور عزا را سر دهید ورد صوفی
حا و سین و یا و نون حای آن
حامیم ذات کبریا یای آن
یکتا پرست و یذکرون سینه از
درد فراقت خسته است هیچ دانی
در دلم جا کرده ای؟! عشق بازی
با تو معنا می شود السلام ای
شاه مظلوم و غریب السلام ای
نور چشم مصطفی سروده مهدي شريفي- آلبوم مولاي عشق، عليرضا عصار تعداد فروشندگان فلافل از مشتریان بیشتر است. و دیگر تمام. حسین پناهی خیلی آدم خاصی بود، وقتی فیلمها و سریالاش رو می دیدم یه جورایی احساس می کردم مشکوک میزنه. حالا وصیت نامه اش رو که خوندم خیلی واسم جالب و عجیب اومد:
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا
نزدیکتر باشم. جالبتر و عجیبتر اینجاست که قبلا روحانی بوده و برای همین خوندن زندگینامه اش خالی از لطف نیست، بهر حال روحش شاد. کوه پا برجا گمان میکردمش، دردا که بود بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند دشمنی خویش«رهی»، کز دوستداران دوروی « رهی معیری » واقعا دلم واسش تنگ شده، واسه نوشتش. واسه خودش. و .... ماموریت دوم: ماموریت سوم: ماموریت چهارم: ماموریت پنجم: ماموریت ششم: ماموریت هفتم: ماموریت هشتم: ماموریت نهم: ماموریت دهم: ماموریت یازدهم: و اما سلاحش هرکس به تعداد اشکهایی که میریزد ترفیع میگیرد، ورود به پادگانش به اجبار نیست، در اختیار است. فرمانده سربازان را برای ماموریتی انتخاب نمیکند، راستی کسی از پادگان ترخیص میشود که برای فرمانده سر ببازد. هجدهم تیرماه هشتاد و نه - دانشگاه آزاد کرمانشاه ما زجان گذشتگان در نبرد خود سران پيرو خط امام
چون هژبر صف شکن ديده بان مرز و بوم کشوريم روز و شب پي رفاه خستگان ما پناه قلب شکسته ايم
تا نجات انسان ز فتنه ها نيروي انتظامي ايرانيم
و اما كابوسي از كلمات در دوران 22 روزهي حفاظت از
ميهن: بدو به خط شو. آنكارد تختها افتضاحه افتضاح. ضربهي پا نداري ها. نظام نظام نظام...چند بار بگم، آقا اين نظامت رو رعايت
كن، اينطور باشه ما بايد كتفهاي آقايون رو بهم بدوزيم. آقايون رژه نميرن كه، ميدون. صدات چرا در نمياد؟بلند بگو، هر سوت يك ضربه، چند ضربه؟ واكس پوتينها افتضاحه ها.... بايد بشه خودم رو توش
ببينم، اصلا آيينه. باز كه تو واحد صحبته؟! يك ضرب بشينن. برپا. از جلو نظام. خبر، خبر، خبر،......، دار دستهات رو بگذار تو جيبت غلت بزن. موقع خبردار، مار نيشت زد، تكون نميخوري!. تو زمين طلا پيدا كردي؟سرت پائينه! به پرچم، پيش فنگ. به دست فنگ. دوش فنگ. پا فنگ.
اسلحه رو بايد طوري به دست فنگ كني كه انگار اسلحه جزئي از
استخوان سينته. نظر به. گروهان خيلي خوب: ""درود، جناب"" گروهان خسته نباشيد: ""نصر من الله و فتح غريب و بشر
الصابرين"" ميدان تكبيـــــر: ""الله اكبر الله اكبر الله اكبر
خامنهاي رهبر،....."" در فارسي از
واژههاي "تن پوش"، "پوشاك" و ... براي لباس بكار ميرود كه
بوضوح مفهوم پوشش و مخفي كردن را القا ميكند. اما آيا امروزه
از لباس افراد و مشخصا خانمها، اين مفهوم برداشت ميشود؟ البته پوشيده
نبودن پوشش ها و يا به نوعي برهنگي موضوع بحث اصلي من نيست اما ناگزير مطلب بدين
جا نيز ميرسد، كه سعي ميكنم زياد به اين موضوع نپردازم! وقتي اين شعار
تبليغاتي را كه براي يكي از مشهورترين نوع پوشاك آقايان است را ديدم و خواندم،
خجالت كشيدم: ""ديده
ميشويد"" آيا پوشش و
پوشيدن، براي ديده شدن است يا براي مخفي شدن؟ يا برعكس، پوشيدن
آن لباس خاص موجوديت انساني را از من ميگيرد و به من فقط موجوديت آن لباس را ميدهد. آنگاه، من، من
انسان، ميشوم يكدست كت و شلوار!!! هيچيك مهم
نيستند!!! مهم اينست كه تو
زيبا بشوي! اما آيا كسي كه
جلوي بعضي خود را آراسته و زيبا ميكند و جلوي بعضي ديگر خير، به دنبال زيبايي
است. بعضي از افراد
جلوي جنس مخالف يه جور لباس ميپوشند و جلوي هم جنس، نوعي ديگر. آيا اين در
راستاي زيبا پسندي شخصي است؟ و اما بحث اصلي
تري كه بعد از همهي اين ماجراها به آن ميرسيم، "" مد ""
است. آري همين مد كه
فقط براي درآمدزايي افراد مبتكر آن است. آيا كسي كه مدام
به فكر مد و انتخاب لباس جديدي كه كسي آنرا نديده است باشد، چيزي از حس هم نوع
دوستي ميداند؟آيا ميفهمد آنكس را كه لباس ژنده به تن دارد؟ آيا در اينصورت
انسان يك كالا نيست؟ كه مدام بايد در معرض ديد ديگران قرار بگيرد و مورد خوشايند و
غافلگير كنندگي ديگران واقع شود؟! كه طبعا در
اينصورت شما در انسان معنويت را نميتوانيد بيابيد. شما انسان را يك لباس ميبينيد. دقيقا برعكس
آنچه كه نسبت به پوشيدگي در اسلام ميگويند. اما براستي
كداميك صحيح است؟ ...... كه البته به همهي
اين مصيبتها، درآمد طراحان مد را نيز بيفزائيد. غرب به وضوح در
يك جنگ نرم، برهنگي و مد پروري را سرلوحهي كار قرار داد و در نبرد با مليت و مذهب
و سنت به سادگي پيروز شد. وكسب درآمد وسيعي كرد. غرب بجاي آنكه
لباس به تن كند، لباس را از تن درآورد!!!؟ و اغلب فكر كردن
كه اين درست است!! كه به هيچ عنوان
مجال پاسخگويي به آن را در اين مقال ندارم. هنگام استفاده
از مد، افراد در پي انگشت نما شدن و "" من "" شدن ميباشند. در ذلت و خواري
انسان همين بس كه لباسي به تن كند يا مركبي سوار شود كه او را مشهور و انگشت نما
سازد. ميبخشيد صرفا يك
درد دل بود. اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را عاشق در انتظار مراجعهي معشوق و فدايش ميكنم جان و همه جا
غير ايران را عاشق در مراجعه به معشوق امروز داشتم تحليل مدار ميخوندم، فصل اول، تحليل مدارها به كمك حلقه و گره و ازين چرت و پرت ها. داشتم به اين نتيجه ميرسيدم كه بايد KVL و KCl و حلقه و گره و همه رو باهم قاطی کنی تا به نتیجهي دلخواه برسي. اما خوب حال درس خوندن نداشتم و توي يك سوالي احساس كردم براي يك گره بايد KVL بزنم؟!!! خلاصه اينو گفتم و از مسجد بسوي ميكده گريختم: KVL اي در يك گره: گفتم شبي به حلقه، خواهم زنم KVL اینبار مطلب کمی متفاوته و شاید جنبهی شخصی داشته باشه. اگه یادتون باشه تو مطلب قبلی این نکته رو عرض کرده بودم که بسیار دوست داشتم یک محفل حافظ خوانی پیدا کنم. محفل بسیار مناسبی بود. تو دلم می گفتم آخه شما که اهلش نیستید برای چی میاید تو یه همچین مجلسی برید همون آموزش سفره آرایی و آرایشگری(عرض پوزش از بانوان خوانندهي اين مطلب) و .... خلاصه چندبار خواستم به حالت تمسخر برم بهشون تذكر بدم؟! بعد يه دفعه كه حرفهاي اون استاد تموم شد، مجري، يك خانمي رو صدا زد كه بياد شعر بخونه. بازم با خودم گفتم، الان طرف ميره يه شعر تو مايههاي مريم حيدرزاده، كه احسان ميدونه من چقدر..... شعر رو خوند. يه چهار پاره خوند. اونقدر تحت تاثير شعر قرار گرفتم كه مصرع به مصرع شعر رو دنبال كردم و آخر سر نتونستم يك بيتش رو هم به خاطر بسپارم. موضوعش در مورد دفاع مقدس بود. هنوز هم در عذاب وجدان قضاوت عجولانهام بسر ميبرم. البته ناگفته نماند بعد خوندن شعر فهميدم كه دوستهاي طرف داشتن شلوغ ميكردند و خودش ساكت بود. در نهايت بايد بگم دوتا درس اخلاق امروز گرفتم: زود قضاوت نكردن. البته از نظر نطري به مسائل اخلاقي فوق رسيده بودم اما اينبار از نظر عملي نيز فهميدم. به قرآني كه اندر سينه داري امروز روز بزرگداشت استاد مسلم غزل سراي گيتي است. خيلي دوست داشتم يكجا حافظ خواني پيدا ميكردم، اما الحمد لله نبود كه نبود. و اينهم تفألي بر حافظ: در نظر بازي ما بي خبران حيرانند من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می گردانند عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین، به گرو نستانند وصل خورشید به شب پره اعما نرسد که در آن آینه صاحبنظران حیرانند لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشق بازان چنین ، مستحق هجرانند مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند سلام اول شعر زير رو بخونيد: زلف بر باد مَده تا ندهي بربادم ناز بنياد مكن تا نَكني بنيادم مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر سرمَكش تا نكشد سر بفلك فريادم زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم طُره را تاب مده تا ندهي بربادم يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم غم اغيار مخور تا نكني ناشادم رخ برافروز كه فارغ كني از برگِ گلم قد برافراز كه از سرو كني آزادم شمع هر جمع مشو ورنه بسوزي مارا ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم شهرهي شهر مشو تا ننهم سر در كوه شور شيرين منما تا نكني فرهادم رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس تا بخاك در آصف نرسد فريادم حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي من از آن روز كه در بند توام آزادم اين شعر حافظ حقيقتا يكي از بهترينهاست، فقط در مورد اين شعر يك نكتهاي برام سوال شده؟؟ در اين شعر، اول حافظ از معشوقه خواسته كه فلان كار و نكنه تا فلان طور نشه؟ منظورم طرز بيان هستش؟ مثلا گفته: زلف برباد مده تا من به باد نرم يا: با همه كس مي مخور كه اونوقت من هم بايد خون جگر بخورم بغير از چند مورد، همهي افعال همينطور بوده و حالت نهي بر معشوقه رو داره: "مكن، مخور، مشو و ..." در صورتيكه اينها ميشوند قصاص قبل از جنايت. بنابر اين در حقيقت اينطور نبوده. يعني بنظر من، معشوقه اين كارها رو با حافظ كرده كه وي اينطور شده. بعبارت ديگر مثلا طرف زلف رو حلقه كرده كه حافظ هم تو بندش افتاده. چون خودش توي مصرع آخر ميگه: "من از آن روز كه در بند توام آزادم" بنابراين اگر همهي اين افعال نهي رو از حافظ اينطور قبول كنيم كه اينكارها باهاش شده، اينرو هم بايد قبول كنيم كه وقتي ميگه: "ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم" يعني يار، ياد كس دگر كرده و من هم از ياد بردمش. نتيجهاي كه ميشه گرفت اينه كه اينها همه تناقضه. اگر زلف را حلقه نكرده و در بند نيست، پس چرا ميگه: "من از آن روز كه در بند توام آزادم" و اگر هم زلف را حلقه كرده باشد، پس ياد قوم دگر هم كرده و از ياد حافظ رفته، اما پس چرا ميگه: "حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي" به خاطر همهي اين دلايل، بنظر من اين شعر طور ديگه بايد باشه، كه حالا بدلايلي اينطور نيست. اما خوب حالا كه اينطوريه و من هم نميفهمم منظورش چيه و معشوقه كيه و .... من با توجه به فهم و شعور خودم(؟) شعر رو بطور ديگهاي سرودهام: بنياد ناز كرد و كرد مرا بي بنياد زلف بر باد دادهاش، داد مرا بر بادم خون جگر خوردم، بس كه خورد با همه كس سركشيد مي كه كشيد سربفلك فريادم حلقه كرد زلف را تا كه كند دربندم تاب داد طره و داد مرا بر بادم شد يار بيگانه كه اكنون شدهام از خويشم همي خورد غم اغيار كه اكنون غمگينم رخ نيفروخت كه من عمريست دربند گلم قد نيافراشت كه هنوز سرو را در بندم چونكه شد شهرهي شهر، رفتم از شهر برون نشدم فرهادش چونكه نبود شيرينم بارالها مرا درياب و بفريادم رس پيش از آنكه بانگ فريادرسم كو بزنم نيما از جور تو هرگز كه نگرداند روي من از آن روز كه فارغ از بندِ تواَم نيمايم پيشنهاد ميكنم شعرِ حافظ رو يه بار ديگه بخونديش(بعد از خوندن شعر من). در كل ميدونم كه سطح عرفاني شعر رو، بسيار تنزل دادم. اما خوب وقتي شعر رو نميفهمي كه منظورش با كيه و با كي مغازله كرده، مجبور ميشي كه با نگرشي غير عرفاني به شعر نگاه كني، تا شايد از واژهها چيزي بفهمي، كه اينهم ميشه نتيجهاش!!؟ از مدتهاي بسيار قبل اين موضوع برايم سوال بود كه چرا در اين دنيا انسان احساس غربت و تنهايي ميكند؛ و چرا گاهي براي رسيدن به ثانيههاي
تنهاييش لحظه شماري ميكند. بعد از چند مطالعه و مكاشفه، مسئلهي روشن و بارزي رو يافتم. و فهميدم كه چقدر با تاخير به اين مسئله با اين همه ضوح پي بردم كه در
ادامه توضيح ميدهم. انسان از دو بُعد بنياديِ روح و جسم تشكيل شده است. بعد جسم انسان از خاك و طبيعت اين دنيا بوجود آمده و در اين دنيا زندگي ميكند و
پس از زيستن در اين دنيا نيز دوباره به اصل خويش كه همان طبيعت و خاك است ميپيوندد. اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست---------- تاسبزهي
خاك ما تماشاگه كيست و اما بُعد روح انسان، از جنس روح خداست كه در ما
دميده شده و اساسا همان روح خداست، بنابراين بُعد روح انسان مربوط به اين دنيا، اين طبيعت، اين خاك و اين سرزمين نيست. وطن روح انسان متعلق به جاي ديگري است، اين روح از جاي ديگري به اين مكان آمده، و بايد دوباره به وطن اصليش برگردد. بنابراين غربت انسان در اين خاك غريب بيهوده نيست. البته از طرفي نيز ارزشهاي دروني انسان آنقدر والاست كه او را از طبيعت ايزوله كرده و در اين طبيعت احساس
غربت و تنهايي ميكند. حال بعضي از حالاتِ انسان غريب افتاده در اين خاك همچون گريه كردن، انتظار كشيدن و .... جالب است، و هر انسان غريبي را برآن واميدارد
كه براي تنهاييِ خود يكي از اين حالات را بعنوان زبان گفتگو برگزيند. بعنوان مثال حافظ كه در عشق و عرفان او از ديد من هيچ
شكي نيست، هنر شعر سرودن را براي بيان غربت خود برميگزيند و در يكي از اشعارش
اعتراض خود را در اين مورد كه از اصل و وطن خويش جدا شده به اين طريق بيان ميكند: بياد و يار و ديار آنچنان بگريم زار---------- كه از
جهان ره و رسم سفر براندازم و آنقدر از اين جداييِ ميان خود و معبود غمگين است كه
به دنبال انقلابي در اين زمينه است. و يا جاي ديگر علت عشق و جنون خود را در اين خاك كه
آن را ويرانه ميپندارد به خاطر جدايي ميداند و
اين چنين مي گويد: گر از اين منزل ويران بسوي خانه روم---------- دگر
آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم مولانا نيز با استفاده از زبان شعر، غربت انسان را به
زيبايي هرچه تمام با تشبيه به جداييِ ني اين چنين بيان ميدارد: بشنو از ني چون حكايت ميكند----------- از جداييها
شكايت ميكند كز نيستان تا مرا ببريده اند ------------- از نفريم مرد و زن ناليده اند سينه خواهم شرحه شرحه از فراق---------- تا بگويم شرح
درد اشتياق و همچنين مسئلهي بازگشت دوبارهي انسان به وطن و اصالت خويش را در بيت بعدي اين چنين ميگويد: هر كسي كو دور ماند از اصل خويش---------- باز جويد
روزگار وصل خويش و يا باز در جاي ديگر ميگويد: نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم---------- دراين سراب
فنا چشمهي حيات منم وگر بخشم روي صدهزار سال زمن---------- بعاقبت به من
آيي كه منتهات منم از جمله زبانهاي ديگر براي بيان غربت انسان، انتظار است. و از آنجاكه انسان متعلق به فضايي خارج از اين دنيا دارد، شرايط اينجا را مساعد نميپندارد و همواره در انتظار بوجود آمدن شرايط بهتري است، در واقع يك انسان
غريب همواره منتظر است تا به اصل خويش بازگردد. سحرگاه شنبه 1
رمضان 1430- 31 مرداد 1388 مژهگانم چگونه در آغوش هم شب را به صبح رسانند در
حاليكه شورآب ديدهام مانع از بسته شدن پلكهايم گرديدهاند پلكهايم چگونه در كنار هم آرام گيرند در حاليكه چشمانم در تاريكي شب، بدنبال تو مشغولند راز چشمان تو چيست؟؟ كه نبودشان،
چشمان مرا باران زده ميكند چه جدايي غريبي است، فراق صداي تو حال بايد صداي تو
را از نواي مرسدسِ بيات گوش فرا دهم كاش ما درختاني بوديم در كنار هم كه تا باد هست، و تا خاك هست من براي رهايي از اين فراق، چايم را سرد ميكنم و در انتظار قند كوچكي خواهم نشست
نگاشته شده در بامداد 2 مرداد شبانههاي تابستان را بياد داري؟ كه به انتظار فلق مينشستيم تا فلق را در آسمان چشمان يكديگر
نظاره كنيم؟ و من هنوز بخاطر دارم... صداي نسيم حرفهاي تورا كه گوش مرا مينوازيد در شبهاي پائيز گويي از باد پرآوازهي خزان خبري
نبود و در زمستان گرماي وجود تو بود كه سرماي شبانه گرديها رابرايم گرما معني ميكرد. يادت هست كه گفتي: و اما بهار؛ كه براي وصال مجدد ميان انسان و طبيعت آمده اين بار باعث فراقي مجدد و طولاني
ميان من و تو شده من هنوز در زمستان خود ماندهام "سرد" و
"تنها" و "تاريك" هيچ شكوفهاي از خاك بدنم رويانيده نشده و اين خاك، تشنهي اشكهاي توست سرماي بدنم نيازمند گرماي وجود
توست من به استقبال فصول رفتن را با تو
عادت دارم و هنوز منتظرم تا به استقبال بهار
بروم من تعريف فصل ها را از زبان تو
آموختم بيا و اين فصل را نيز برايم تعريف
كن بيا و برايم معني كن سرما را به گرما، با دوست داشتن اميد دارم كه نسيم وصل بهاري صداي فريادم را كه: "نيمهي گمشدهام كو؟" فغان ميكند را به گوشت برساند. كه و ...... اصلا از اين واژه خسته شدم...... از اينكه بايد منتظر باشم... اين چه شيوه ايست..... الان كه زندهام دوست دارم بميرم. اي كه مرا خلق كردي....... واي.... اي خدا ديگه نميتونم بنويسم.... يك عاشق سر سفرهي تنهاييم نشست تونستم باهاش تنها شم. خودش گفت: زيرِِ بارون يه شمع روشن كرد تا به براي همين شمع رو ازش گرفتم تا صداش رو گوش كنم، من مست تو ديوانه ما را كه برد خانه بهش گفتم يكي بود كه بهم عشق رو ياد ميداد گفت: گفتم كه از اين عشق ميخوام سر به بيابون بذارم و فرياد بزنم.. "به منصور گفتند عشق چيست؟ من هم گفتم: "فاش ميگويم و از گفتهي خود دلشادم بعدش گفت كه ديگه من بايد برم من هم گفتم: منتظرش ميمونم تا دوباره باهاش همسفر شم..... و به چيزي كه دلش ميگه گوش كنه....و فريادي رو كه دلش ميگه بكشه... "من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش جادهي ما هم در اين شب سياه به انتها رسيد... البته اگر هم فریادرسی نبود اصلا مهم اینه که کسی به فریادت نرسه طعمش رو بچش. ای قلب تنها تو تنها خود را داری. اگر فریادهای با صدا بکشی. تنهایی.........تنهایی در يك تقسيم بندي از جنس رنگ ميشه آرامش رو به دو نوع آرامش سفيد و آرامش سياه تقسيم بندي كرد. گاهي اوقات ما به هر چي كه مي خواهيم دست پيدا مي كنيم و از هر چيزي كه در دنيا هست اشباع ميشيم. اين نوع آرامش كه در بالا ذكر شد، از رنگ سفيد ساخته شده و هيچ نقطهي سياهي درونش نيست. و اما آرامش دوم: "نا اميدي كامل" البته اين جدا از چيزي هست كه مي گن "بزرگترين گناه نا اميدي از خداست" اما موضوعي كه اينجا مطرحه اينه كه نا اميدي با عث آرامش ميشه. و رنگ اين نوع آرامش كه پر از نقاط سياه نا اميدي هست، البته صرفا نا اميدي محض نيست، بلكه به نوعي: به هر حال براي ما كه جواب داده و اميد نداشتن به هيچ چيز و اهميت نداشتن هيچكدومش براي من، باعث شده كه به آرامش برسم. آرامشي از جنس راحتيه خيال و به رنگ سياه. چرا كه هيچ تضميني در پايداري آرامش سفيد نيست. و در آخر هم اون جملهي جبران خليل جبران رو مي نويسم كه مكمل نوشته هام باشه: پروردگارا، زندگی چیست بجز انتظار برای تا کی زنده ماندن… انتظار برای گذر از یک ثانیه به ثانیه دیگر.. انتظار برای دیدار، برای لقاء.. انتظار برای رسیدن یک لحظه.. انتظار برای دیدن یک تصویر.. انتظار برای رسیدن به یک نقطه.. انتظار برای دیدن یک دوست.. انتظار برای عاشق شدن.. انتظار برای مردن و فنا شدن در راه عشق.. انتظار برای اتمام هر چه.. انتظار برای شروع هر چه.. انتظار برای فرار... انتظار...انتظار ...انتظار.... تو از بیقراری دل بی قرار چه دانی در انتظار نبودی و زانتظار چه دانی .......... واقعا که در مورد این شعر هیچ نتوان گفت..... میخوام اون نوع زندگی کردنی رو که دوست دارم، آغاز کنم. میخوام ازین به بعد برای هدفم زندگی کنم... البته زندگی کردن و هدف از زندگی کردن برای هر کسی تعاریف گوناگونی داره اما خوب من هم مثله بقیه برای خودم تعریفی از زندگی دارم. من هم هدفی برای زندگی کردن دارم. اصلا من موندم که چطوری تو این همه مدت که زندگی کردم، چرا برای هدفم زندگی نکردم؟؟! چرا زندگیم به سمته هدفم پیش نمیره. برای همین میخوام از همین حالا، (آره همین حالا، نه از فردا، نه از هفته ی بعد، نه از........) شروع کنم به زندگی کردن در راستای هدف زندگیم. این می تونه اولین قدم باشه. من نمیخوام زنده بودن رو به زندگی کردن تعبیر کنم. چرا که زندگی ما به زنده بودن ما ربطی نداره.(حداقل به عقیده ی من اینطوریه) زنده بودن ما باعث میشه که ما هدفمون متفاوت باشه. البته شاید زندگی کردن در شرایط زنده نبودن، اساسا هدفی رو دنبال نکنه.(نمیدونم؟) اما هدف من در شرایط زنده بودن اینه: "کشف حقیقت" آیا کسی هست که مدعی باشه که تمام حقیقت هستی رو کشف کرده و پی برده؟ اگر هست که حتما به من ایمیل بزنه که خیلی سوال ها ازش دارم. من فکر می کنم اگر هدف از زندگی رو کشف حقیقت قرار بدیم، چرا که در آخرین مرحله کشف حقیقت یعنی در مرحله کشف مرگ باقی خواهیم ماند. که چه زیبا گفت علی (ع): "بزرگترین اسرار ،مرگ است"
ای خداوند ایجاد کننده ی تغییر در دل و دیدگاه ما
سال نو مبارک.
لبيك يا حسين يعني زينب عليها سلام به برادرش حسين عليه السلام جواز آرزو و شهادت را ببخشد.
لبيك يا حسين يعني اين.
که عمرم را دهد بر باد
که عمـــری را کند نادم
که در پیشــم نباشد او
شاید دو انسان، دو شیء، و یا دو جاندار!
تو این شعر چقدر زیبا و بدون ترس جامعه ی فساد گرفته رو به تصویر میکشه:
مست گفت:"ای دوست، این پیراهن است افسار نیست"
گفت:"مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی"
گفت:"جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست"
گفت:"می باید تو را تا خانه ی قاضی برم"
گفت:"رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست"
گفت:"نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم"
گفت:"والی از کجا در خانه ی خمار نیست"
گفت:"تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب"
گفت:"مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست"
گفت:"دیناری بده پنهان و خود را وارهان"
گفت:"کار شرع، کار درهم و دینار نیست"
گفت:"از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم"
گفت:"پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست"
گفت:"آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه"
گفت:"در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست"
گفت:"می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی"
گفت:"ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست"
گفت:"باید حد زند هشیار مردم، مست را"
گفت:"هشیاری بیار، این جا کسی هشیار نیست"
مـن مثــل هرکـس نیستـــم
یک روز هستـــم پـــــیش تـو
یک روز دیـــــــگر نیستـــــــم
از من مـخواه عاشــــق شدن
عاشقی سرابی بیش نیسـت
آن کـــــس که از مـن ساختند
جز سایـه ایی از خویـش نیســت
هــــرگــز بــــرایــــم دل مـده
چــشمــــان خــود را تـــــر نکــن
این وضـــع پــــر آشـــوب مـن
آشفتــــــــه و بـدتـــــــر نـــــکن
هرگــــز نگـــــو میــخواهمـت
من دوســـــــتت دارم هنـــــــوز
تــــو حیــف هستـــی نازنیــن
در پــــای بی مهـــــــری مـــــن
شاعرش رو نمیدونم کیه؟ اگه کسی میدونست....
بر زمین و آسمان ماتم رسید
لیتنا کنا معک اندر سر است
آتشی در قلب این خرمن کنید
هفت اقلیم عطش را در دهید
فاعلات فاعلات فاعلون
سین آن سرها ز پیکرها جدا
نون آن باشد قسم بر یسطرون
دل به روی غیر تو او بسته است
عرش حق شش گوشه بر پا کرده ای
نور حق با تو هویدا می شود
السلام ای آیه ی امن یجیب
السلام ای خامس آل عبا
بعضی از مردم با شلوار کردی به بیرون می آیند.
نیمی از مردم مسافر کش می باشند که نیمی از این نیم با تاکسی و نیمی دیگر با شخصی و نیمی دیگر از کل مردم نظامی می باشند.
در دکه ها نوشابه شیشه ای بفروش می رسد.
تکه کلام جهت ادای احترام، خاک پاتم ،زیر پاتم می باشد.
هنوز غالب مردم کردی صحبت می کنند.
در طی شبانه روز چندین بار اذان می گویند.
تاکسی ها دو نفر را جلو سوار میکنند.این یک قانونه.
میدانی به نام شهیاد دارد.
میدانی دارد که در نقشه نامش آزادی است، در اصل سبزه میدان است، ولی عده ای به آن گاراژ و عده ای کاشی کاری می گویند!!
میدانی دار با نام آیت الله کاشانی که نام سابقش مصدق است.(اختلافات این دو تا به کجا!!!)
بالا شهر(مرفه نشین) در جنوب شهر قرار دارد.
در سطح شهر بلال آب پز شده بر روی فرغون عرصه و توزیع میشود.
اسامی ای که از مراد تشکیل شده اند زیاد موجود است:
مراد، خدامراد، محمد مراد، آقا مراد، الله مراد.

بعد
از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری
قرار دهید.
به
پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه
حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور
هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر
قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت
شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب
باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی
تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست
ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی
که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره
تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه
رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در
مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از
اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.
سلام
و خداحافظ - کسی که هیچ کس نبود.
حسین پناهی.
که میشه توی ویکی پدیا خوند.
پیشنهاد میکنم که بخونید.جالبه.
دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی
از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی
جای بیم دشمنی، دارم هراس دوستی
کور بادا دیده حق ناشناس دوستی
دشمنی بینی و خاموشی بپاس دوستی
گشت انتظامی با مرسدس بنز.
پاسداری از جلوی درب پاساژ کیش جهت جلوگیری از هر نوع نزاع.
اسکورت سوالات کنکور سراسری و تامین حفاظت و امنیت حوزه ی امتحانی، واقع در دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه رازی.
اعزام به روستای بیجانه در اطراف شهرستان، بدلیل درگیری مسلحانه و کشته شدن 2 تن از افراد روستا
برقراری نظم و امنیت کنسرت احسان خواجه امیری.
گشت پیاده جهت جمع آوری انواع و اقسام سی دی هایی که توسط دستفروشان عرضه میشوند.
گشت پیاده جهت متفرق سازی دستفروشان موبایلهای سرقتی و قاچاق.
اسکورت سوالات کنکور دانشگاه آزاد و تامین حفاظت و امنیت حوزه ی امتحانی واقع در دانشکده ی فنی مهندسی دانشگاه آزاد.
تامین حفاظت و امنیت بانک قوامین.
تامین امنیت و برقراری نظم و آماده باش جهت درگیری با نیروهای برهم زننده ی کنسرت حسام الدین سراج.
(این کنسرت بدلیل اعتراض و تهدید عده ای موسوم به گروه ..... برگزار نگردید).
جمع آوری قلیان در بعضی از قهوه خانه هایی که پاتوق افراد مجرد بودند و در گیری با یکی از این قهوه خانه ها.
در پادگان عشق که یار فرماندهی کند
خبری از حصر توسط سیمهای خاردار نیست
ایمان است که مرزها را تعیین میکند
جان نمیگیرد....
آهنین نیست که احساس را نفهمد...
سینه ی پدر یک کودک را نمیتواند نشانه گیرد....
استفاده از آن همچو کلاش و ژ3 آسان نیست!!
تنها سپری در مقابل تهاجمات است که در پادگان به تقوا معروف است
نه اشکهایی که میریزاند.
آنها ماموریتها رو بسته به توانایی، داوطلب میشوند.
حافظان ميهنيم
همچو کوه آهنيم
جان نثار
امتيم
در مصاف دشمنيم
حامي حريم
و دين دفتريم
جان به کف مطيع حکم رهبريم
دل ز هر چه
جز حق گسسته ايم
در کمين ظالمان نشسته ايم
در خدمت مکتب و قر انيم
آيا امروزه از
لباس صرفا جهت پوشيده بودن استفاده ميشود؟
يا شايد هم
برعكس و در جهت برهنه شدن بكار گرفته شود؟!!
آيا ديده شدن من،
با يك دست كت و شلوار فلان برند است؟
آيا اگر من فلان
لباس را نپوشم، موجوديت ندارم؟
فكر؟؟.......عقل؟؟......اعتقادات؟؟.....نگرشها؟؟.......
مهم اينست كه تو
با پوشاكت انگشت نما شوي. و به آن شهره شوي!!
مهم اينست كه
همه تو را نشان دهند!
البته بحث فقط
به اينجا ختم نميشود كه با نوعي از پوشاك زيبا شويم، يا ديده شويم و از اين قبيل.صد در صد همه از
زيبايي خوششان ميايد.
و يا بازي با
ديگران؟؟!
كساني نشستهاند
تا با طراحي البسهي گوناگون، مغز افراد را در انتخاب نوع لباسشان بكار گيرند.
آيا ديگر انديشهي
او مجال فكر كردن به چيزي بجز مد را ميدهد؟
آيا با ديدن يك
فرد، به نوع لباس و مدش فكر ميكند يا .....؟!
دوستي ميگفت:
پوشيدگي كه دستور اسلام است باعث پنهان شدن انسان از جامعه است.
و اينگونه بيان
داشتن كه اگر غرب اشتباه ميكند، پس چرا پيشرفت ميكند؟؟؟!!
در كل چه زيباست
هنگام حج كه همهي با يك نوع لباس ظاهر ميشوند.
اما در حج افراد
در پي "" ما "" شدن ميباشند.
حال سوال اينست
كه ما بودن باعث پيشرفت جامعه است يا من بودن؟؟!!
ختم كلام را
حديثي از امام صادق قرار ميدهم:
2 بامداد روز
جمعه 7 اسفند 1388
عشق بدون مليت
اگر آن ترك ايراني مرنجاند زخود ما را
عشق همراه با مليت
يا شايد اگر براي تنها حلقهاش KCL بزنم نتيجه دهد!!!!
ناگفته نماند كه از ميكده هم بسوي حق راهي هست.
گفتا براي اينكار بايد زني همي KCL
گفتم مگر كه حلقه از KVL نيامده
گفتا گرهي حلقه، ليكن با KCL شود باز
گفتم مگر KVL نتوان كند گره باز
گفتا خموش نيما!، عهدي جانانه دارندKVL و KCL
براي آزمونت، گوش كن تو اين نصيحت
براي حل مدار، KVL و KCL با هم بزن جانا
رتبهي كنكور همتون، زير 500 انشاءالله.
اول یک نکته رو متذکر ميشم:
که به حمدالله پیدا شد و ما هم در این جلسه حضور بهم رسانیدیم.
(کاش همه ی دوست دارندگی هایمان و آرزوهایمان اینجوری سریع برآورده می شد!!)
گرم گوش دادن به سخنان یکی از مهمانها که بسیار هم شیوا سخن ايراد میکرد بودم.
که ناگهان چندتا دختر بچه مدرسهای (با روپوش مدرسه بودند) وارد مجلس شدند و اینقدر حرف زندن که رو مخم بودند.
ديدم اي داد بيداد يكي از همين بچه مدرسهاي ها رفت.
مياد، ميخونه و اين محفل حافظ رو هم خراب ميكنه.
واقعا زيبا بود.
ياد پروين اعتصامي افتادم كه بازم احسان ميدونه چقدر دوستش دارم.
افراد يك جمع را شبيه هم نديدن.
البته هنرهاي
آدمي نيز بعلت آنكه فرياد عشق انسان است و از عقلانگي وي اثري ندارد، ميتواند بعنوان يك زبان براي بيان غربت انسان بكار رود.
گفتگويمان ادامه داشت
دستمان در دست يكديگر بود
در روز برفي:
دوست داشتن "سرما" را
برايمان "گرما" معني ميكرد.
ميخواهم فريادرسم، نيمهي گمشدهام
باشد
نه اينكه به ياد اينجا نبودم...
بلكه بر عكس همش درگير اينجا بودم.
در گير فريادرس....
درگير اينكه فريادرس كيه...؟
درگير اينكه فريادرس كي ميخواد نجات بده....
اين چه جبريست كه ميان زنده بودن و مردن موجود است.
زنده شدن كه به اختيار خود نبوده ...
حداقل،مردن را به اختيار خود ميدادي...
اي اتفاق تازه رخ داد....
امشب كه حالِ من اينفدر خراب.....
يكي پيداش شده كه فكر ميكنم كه حرفام رو ميفهمه و با من هم نشين شده
براي همين ديگه مطلب بالا رو ادامه نميدم.
و مناظره ميان خودم و اون رو مينويسم تا اين شب هم به يادگار بپيونده:
تونست با من خلوت كنه.
خيلي وقته كه مي و ميخونه رو كنار گذاشتم...
ولي مستِ مست بود.....
اون قدر مست بود كه من هم براي رسيدن بهش بايد زياده روي ميكردم
اونقدر خوردم تا بتونم دوشادوشش راه برم...
زير بارونِ معرفت با هم قدم زديم.
نور مهتاب كمك كنه و بتونيم راه رو از بيراهه تشخيص بديم.
ولي افسوس، با اينكه بارون شمع رو خاموش نكرد ولي اون گفت:
شعلهي شمع برام غم انگيز ترين موسيقيه...
ولي خوردم زمين و شمع خاموش شد.....
اون گفت:
صد بار تورا گفتم كم خور دو سه پيمانه
ولي زود رهام كرد....خدا نخواست كه بهم ياد بده و اون رو ازم گرفت
گفت:
طبيعت از آدم هاي خوب خوشش نمياد...
گفتم كه آخه چرا؟ به چه جرمي؟؟
جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد
گفت:
گفت عشق را امروز بيني و فردا و پس فردا...
امروز دست و پايش را قطع كردند
فردا دارش زدند
و پس فردا آتشش زدند و به باد سپردندش."
حال عاشقي؟؟
بندهي عشقم و از هر دو جهان آزادم......."
گفت:
فردا كلي كار مهم دارم كه بايد انجام بدم
تا خودم رو مهم جلوه بدم....
برو كه خدا نگهدارت باشه.
و آرام آرام توي سياهي شب.... توي بارون.....ناپديد شد......
من همينجا ازش خواهش ميكنم كه دلش رو از قفس تن دربياره
و آزادش كنه از اين چهار ديواري
به خدا قسم كه صداش براي فرياد زدن خيلي بلنده
حيفِ كه اين صدا اين دل، زندوني باشه
به خدا قسم كه قيمتت خيلي بالاست
اينقدر خودت رو ارزون نفروش.....
از جانب حافظ ميگم:
كه تو خود داني اگر عاقل و زيرك باشي "
از آنجا كه هيچ چيز در دنيا انتها ندارد
همينجا اطراق ميكنيم تا ادامه را در روشني برويم...
خدا نگهدار.....
ای فریادرس تو به فریادم برس.
بازهم مثل همیشه مهم نیست.
مهم اینکه چه فریادرسی باشه و چه فریادرسی نباشه
روزها در گذرند و ما به انتها نزدیک تر می شیم.
حتی ا............
پس فریاد های بی صدا بکش که فقط خودت از آن لذت ببری
و از تنهاییت لذت ببر
فریادرس به فریادت خواهد رسید و دیگر تنها نیستی
و چه ناراحت کننده زمانیکه به کسی نیاز نداری و
مدام کسی می خواهد به تو کمک کند.
تنهایی.........تنهایی
و...........
حال ممكنه كه نوع آرامش ها و راه هاي رسيدن به اون متفاوت باشه.
البته كه در نظر داشته باشيد كه منظورم از چيزهاي دنيوي، فقط رفاه و وجهي اجتماعي و... نيست.
بلكه هر چيزي مي تونه باشه كه فكرش رو بكني،
براي روشن تر شدن موضوع به تمام آمال و آرزوهايي كه داري فكر كن.
و تصور كن كه به همهي اونها رسيدي و ديگه چيزي نيست كه براش تلاش كني و به يك آرامش مطلق ميرسي.
در اين جا هم دوباره ما يك سري آمال آرزو هاي بزرگ داريم.
اما نه تنها به هيچكدوم دست پيدا نكرديم بلكه نا اميدي كامل نسبت به دست يافتن همه ي اونها رو پيدا كرديم.
و من نمي خواهم وارد اين موضوع بشم. به "اميد" خدا در بزودي در اين باره مطلب مي نويسم.
"آرامش سياه"
نام داره.
"طلب نكردن در عين احتياج" هست.
به هر حال من كه سياهي رو به سفيدي ترجيح دادم.
اما آرامش سياه گارانت مادام العمر داره. چون خودمون مي تونيم گارانتيش رو تضمين كنيم.
آرامشی عطا کن که بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم
شهامتی که تغییر دهم آنچه را می توانم
و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
زندگی چیست بجز انتظار…
منتظرم که انتظاراتم فرا رسد.
از جدایی ها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
که چه زیبا سروده شده....
عمر نوحم که داشته باشیم بازهم وقت کم بیاریم.


